زود دیر میشود !
طی فرآیند جمع کردن وسایلم از خونه ی پدری ! به زندگی گذشته ام برخوردم . به آدم اون روزا ، به نوشته هایی که بوی احساسات با طراوت میدادن ، بوی امیدی که اون روزا توی جونم بود ، زندگی بدجوری زود میگذره ، دیگه خبری از اون همه عشق ، شور و امید به آینده نیست .
چقدر دلم واسه اون روزای بی مسئولیتی تنگ شده ، روزایی که فقط دنبال یه دردی میگشتم که بشینم غصه بخورم و آهنگ های غمناک ! گوش کنم .
الان دیگه لازم نیست دنبالش بگردم ، به هر طرف این مملکت که نگاه کنی ، به هر طرف خونه ات ، به هر طرف زندگی هست !
زندگی آن چه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم و روایتش میکنیم .
دستهام از این که هست تنهاترهم میشه
افسوس باید باز بکشم بار قلبم را با درد و اندوه
ای کاش کمی بیدار تر بودی...!
زمزمه ی آرام نفس هایت سکوت شبم را میشکند . تیک تاک ساعت دیوانه ام کرده است.
اما تو خوابی !
گمان میبری که سرم به بالش نرسیده خوابم برده است اما من بیدارم . چشم دوخته ام به سقف به دیوار به پنجره به هزار فکر ناجور .
راه پیش سیاه است ، راه پس سیاه است ، راه میانه سیاه است .
هزار بار از این پهلو به آن پهلو میشوم . نمیخوابم .
چشم دوخته ام به سیاهی .
اما تو خوابی!
آرام بخواب همراه غمگین من .
نظرات ()
