همين من ساده!

زود دیر میشود !

طی فرآیند جمع کردن وسایلم از خونه ی پدری ! به زندگی گذشته ام برخوردم . به آدم اون روزا ، به نوشته هایی که بوی احساسات با طراوت میدادن ، بوی امیدی که اون روزا توی جونم بود ، زندگی بدجوری زود میگذره ، دیگه خبری از اون همه عشق ، شور و امید به آینده نیست .

چقدر دلم واسه اون روزای بی مسئولیتی تنگ شده ، روزایی که فقط دنبال یه دردی میگشتم که بشینم غصه بخورم و آهنگ های غمناک ! گوش کنم .

الان دیگه لازم نیست دنبالش بگردم ، به هر طرف این مملکت که نگاه کنی ، به هر طرف خونه ات ، به هر طرف زندگی هست !

زندگی آن چه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم و روایتش میکنیم .

   + سارا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

دستهام از این که هست تنهاترهم میشه

افسوس باید باز بکشم بار قلبم را با درد و اندوه

   + سارا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

ای کاش کمی بیدار تر بودی...!

زمزمه ی آرام نفس هایت سکوت شبم را میشکند . تیک تاک ساعت دیوانه ام کرده است.

اما تو خوابی !

گمان میبری که سرم به بالش نرسیده خوابم برده است اما من بیدارم . چشم دوخته ام به سقف به دیوار به پنجره به هزار فکر ناجور .

راه پیش سیاه است ، راه پس سیاه است ، راه میانه سیاه است .

هزار بار از این پهلو به آن پهلو میشوم . نمیخوابم .

چشم دوخته ام به سیاهی .

اما تو خوابی!

آرام بخواب همراه غمگین من .

   + سارا ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
comment نظرات ()